×
×

یادداشت؛
نامه‌ای به رهبر شهیدم

  • کد نوشته: 1494
  • ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
  • 14 بازدید
  • ۰
  • این روزها، میان شلوغیِ خبرها و دل‌زدگی‌های بی‌صدا، یک نقطه روشن برایم ثابت مانده: یاد تو. رهبر شهیدم، سلام؛ این نامه شاید حرف تازه‌ای نداشته باشد، اما عهدِ تازه‌ای است.
    نامه‌ای به رهبر شهیدم
  • به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «نورنما »، این نامه، با عنوان «رهبر شهیدم، سلام»، روایت دلتنگی‌ها و عهدِ ادامه‌دادن مسیر است؛ عهدی که در رفتار امروز معنا پیدا می‌کند.

     

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

     

    رهبر شهیدم، سلام

     

    این روزها هر وقت نامت را می‌شنوم، یک حس عجیب در دلم می‌نشیند؛ ترکیبی از دلتنگی، احترام و نوعی مسئولیت که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. شاید نسل ما روزهای سخت گذشته را ندیده باشد، اما خوب فهمیده‌ایم که نبودن بعضی آدم‌ها چقدر می‌تواند یک ملت را تکان بدهد.

     

    وقتی خبر شهادتت را شنیدم، برای چند لحظه همه‌چیز ساکت شد. آدم‌هایی را دیدم که شاید در خیلی چیزها با هم اختلاف داشته باشند، اما در یک چیز مشترک بودند: ناراحتی از رفتن تو. این یعنی بعضی انسان‌ها فراتر از زمانه‌شان زندگی می‌کنند.

     

    رهبر شهیدم؛

     

    من از نسل امروز هستم؛ نسلی که در میان شلوغی‌ها، سردرگمی‌ها، و خبرهای گاهی خسته‌کننده، دنبال یک نقطه‌ روشن می‌گردد. برای ما، تو فقط یک رهبر نبودی؛ کسی بودی که حرف‌هایت باعث می‌شد کمی محکم‌تر قدم برداریم، کمی امیدوارتر فکر کنیم و کمی بیشتر به آینده دل ببندیم.

     

    حالا که نیستی، جای خالی‌ات را بیشتر حس می‌کنیم؛ اما این نبودن باعث نمی‌شود نامت کم‌رنگ شود. اتفاقاً انگار حضور تو جدی‌تر و عمیق‌تر شده؛ در حرف‌ها، در خاطره‌ها و در دل کسانی که هنوز به مسیر درست فکر می‌کنند.

     

    رهبر شهیدم؛

     

    از تو یاد گرفته‌ایم که آرام ماندن در سختی‌ها هنر است، و ناامید نشدن بزرگ‌ترین نشانه‌ی ایمان.

     

    از تو یاد گرفته‌ایم که حتی اگر دنیا شلوغ و پیچیده شد، باز هم باید برای حقیقت، احترام و انسانیت ایستاد.

     

    رهبر شهیدم؛

     

    گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر امروز در میان ما بودی، چه می‌گفتی، چه توصیه‌ای می‌کردی و در برابر این‌همه سؤال و ابهامِ نسل من، چه نوری در دل‌هایمان می‌انداختی. هرچند صدای تو دیگر به گوش نمی‌رسد، اما کلماتت هنوز در ذهن‌ها زمزمه می‌شود؛ در کلاس‌های درس، در گفت‌وگوهای ساده‌ی دوستانه، و حتی در سکوت شب‌هایی که هرکس با خودش و خدای خودش حرف می‌زند.

     

    شاید بزرگ‌ترین میراث تو، همین احساس بیداری و مسئولیتی باشد که در دل ما کاشتی؛ اینکه هر کداممان، هرچند کوچک، سهمی در ساختن آینده داریم. تو یادمان دادی که عشق به سرزمین فقط یک شعار نیست؛ تصمیمی است که هر روز در رفتار، در انتخاب و در سکوت و سخن‌مان تکرار می‌شود.

     

    می‌دانم که نامت فقط روی تابلوها و تیترها نمانده است؛ نامت در دل ماست. هر وقت خسته می‌شویم، هر وقت از این‌همه خبر و هیاهو دل‌زده می‌شویم، به یاد تو می‌افتیم و با خود می‌گوییم: کسانی بودند که به‌خاطر باورهایشان از همه‌چیز گذشتند؛ پس ما هم نباید این‌قدر زود تسلیم شویم.

     

    در پایان، اگرچه این نامه پاسخی از تو نخواهد گرفت، اما همین نوشتن، برای من نوعی عهد دوباره است؛ عهدی که نگذارد یاد تو فقط در سالگردها زنده بماند، بلکه در سبکِ زندگیِ ما ادامه پیدا کند.

     

    نویسنده: نیوشا اکبری فعال رسانه

     

     

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *